خبرخوان

آرشیو "خنده های حلال"

ماجرای سه زن در یک خانه

ماجرای سه زن در یک خانه

نویسنده :علی باقری در زمان های قدیم معمولا تهیه ی سوخت زمستانی از قبیل هیزم و... بر عهده ی زنان بوده . چنین روایت کرده اند که در یک خانه یک مادر زن و یک دختر و یک عروس بودند که با هم زندگی می کردند . مادر زن می گفت من...

ترس از زن

ترس از زن

نویسنده :علی باقری ترس از زن روزی به عده ای از مردها گفتند اونهایی که از زنهای خود می ترسند بروند این طرف سالن و آنهایی که از زنهای خود نمی ترسند بروند آن طرف سالن . دیدند هیچ کس از جایش بلند نشد . پرسیدند موضوع چیه ؟...

پدر شوهر و تازه عروس

پدر شوهر و تازه عروس

نویسنده :علی باقری   پدر شوهر و تازه عروس پدر داماد دهنه ی اسب عروسش را گرفته بود به طرف خانه فرزندش می برد . عروس که از دوران نامزدیش بچه ای سه ماهه در شکم داشت رو به پدر شوهر کرد و این چنین گفت : پدر جان ! سرزمین شما...

زندان چه میزان برای جلو گیری از جرم و جنایت چاره ساز هست ؟

زندان چه میزان برای جلو گیری از جرم و جنایت چاره ساز هست ؟

نویسنده :علی باقری زندان چه میزان برای جلو گیری از جرم و جنایت چاره ساز هست ؟ یکی از هم ولایتی های ما تعریف می کرد :در زمان رژیم ( محمد رضای اختلاس گر و خیانت کار پهلوی! ) رفته بودم کرج برای کارهای ساختمانی و عملگی. زمستان...

سوراخ وافور

سوراخ وافور

نویسنده :علی باقری  سوراخ وافور روزی یک روستایی جهت خریدن وافور به بازار آمد و وارد مغازه ای شد و یک وافور خرید و از مغازه بیرون آمد . بیرون مغازه وافورش را بررسی نمود و دوباره به مغازه برگشت . و به صاحب مغازه گفت : آقا...

وضو های قضا شده

وضو های قضا شده

نویسنده :علی باقری وضو های قضا شده مردی در حالت احتضار بود. فرزندان و کسان خود را فرا خواند و چنین وصیت کرد: ای کسان و به جای آورندگان وصایای من . من از نماز و روزه و عبادات و فرایض هر چه واجب بود بجای آوردم . دیگر نماز و...

حکایت نوکر و ارباب

حکایت نوکر و ارباب

نویسنده :علی باقری حکایت نوکر و ارباب آورده اند در زمان قدیم اربابی بود که چند مشاور و یک نوکر داشت هر گاه برای انجام کاری تصمیمی گرفته می شد همگی به نوکر نگاه می کردند و از فردا نوکر بیچاره انجام کار محوله را بر عهده...

آرزوی یک کک

آرزوی یک کک

نویسنده :علی باقری آرزوی یک کک روزی از یک کک پرسیدند بزرگترین آرزوی تو چیست ؟ گفت بزرگترین آرزوی من این است که موقعی که یک نفر مرا گرفته باشد نابینا نباشه ؟ پرسیدند چرا؟ گفت اگه آدم سالم مرا گرفت احتمال اینکه نگاه کنه...

معتادو زن معترض

معتادو زن معترض

معتاد و زن معترض نویسنده :علی باقری معتاد و زن معترض مرد معتادی که تازه به تاکسی سوار شده بود کنار یک زن در صندلی عقب تاکسی نشست . تاکسی تازه به راه افتاده بود که مرد معتاد سیگارش را روشن کرد . زن شروع به اعتراض کرد و...

آبدوغ خیار و 1.5 قاشق باقی مانده

آبدوغ خیار و 1.5 قاشق باقی مانده

نویسنده :علی باقری پیرمرد چوپان همراه پسرش داشتند آب دوغ می خوردند، ولی غیر از یک قاشق و یک کاسه در بساط شان نبود . بعد از اینکه خورده های نان در کاسه آب دوغ ریخته شد مقرر گردید که به نوبت شروع به خوردن نمایند و هر کدام در...